تبليغاتX
نگریستن, عشق , انتظار, مرگ


نگریستن, عشق , انتظار, مرگ

همه گویند :

من کافرم ... کفر می گویم ...

من خدای جدیدی برای خود ساخته ام ...

آری ... آری ...

من کافرم ... در کوتاهی ره عشق به خدایم ...

اما ... کفر نمی گویم ...

آخر هر کس در مذهب عشق آسمانی اش برای خود خدایی دارد ... ( ستاره )

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:7 توسط ستاره| |

بر سر عشق من و رقیب ...

در گوشه ای ... روی دو کاغذ ناممان را نوشتی ...

در دست آن ها را تکان دادی ...

 یکی را برداشتی نام او بود ...

یک بار دگر برداشتی ... باز نام او بود ...

 برای بار سوم برداشتی باز نام او بود ...

 باور نمی کردم ...

گفتم شاید قسمت است که در تب عشقت بسوزم

و تو با او رفتی و من در کنار کاغذها همان جا ماندم

و با یادت سوختم دلم برایت تنگ شده بود ...

کاغذها را برداشتم چون خط تو بود ...

چون دست تو آن ها را لمس کرده بود ...

آن ها را باز کردم و بوییدم ... آه ... می دانی چه دیدم ... دیدم ...

که تو بر هر دوی کاغذها نام رقیبم را نوشته بودی و از نام من خبری نبود ... ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:10 توسط ستاره| |

اکنون ...

بی خبر از ماندن و رفتن ...

دگر سهمی برایم نیست ... اما می ایستم ...

سهمم خدا ... تو ... نه ...

باز عصیان تو ...

اکنون ..

چه می گویم ...

کسی گفت : حرفهای رویایی ... افکار پوچ ...

این است ؟  ... نمیدانم ... اما ...

رویا نیستم ... پوچ گرا نبودم ...

من خودم بودم ... همین و بس ...

اکنون ... باز اکنون ...

من ...

جاده ی بی منتها ...

خدا انتظارم می کشد ...

اما خیال تو ماندن را رقم میزند ...

چه کنم ...

سکوت ؟ ... فریاد ؟ ... ناله ؟ ... همه ؟ ...

اما اکنون ...

در غروب نفرت انگیز کوه ها دست در دست خدا ...

یاد تو رفتنی را به باد می سپارم . ( ستاره )

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:53 توسط ستاره| |

نقطه سر خط ...

غرق در خفقان عشق ...

بی نشان از نشانه های دل ...

مبهوت در سکوت آجرها...

طناب مرگ پیچیده در حصار تنهایی ...

سرکوب نیلوفرهای آبی بر تن ...

وای ... کجایم ... بی روح تر از قبل ...

تو رفتی ... خدا نیست ... من مرده ام ؟ ...

آری نقطه سر خط ...

خدا نیست ... تو رفتی ... و من ... و من ...( ستاره )

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:52 توسط ستاره| |

من شب بودم ... ماه شدم ... ستاره هستم ...

سکوت حرف زبانم ... بوسه ی باران به لبهایم ...

و تنهایم همچو خدایم ...

سقوط کردم از گناه ... خاکستری شدم از آتش ...

و گریختم از بودن بهر نبودن ...

برای خود خدایی کردم ...

خدا را بر خدایم خدا کردم ...

و همه عالم را ز خود جدا کردم ...

و چه گفتند ؟ ...گفتند دیوانه ام ...

و من گویم ...

عاقلان بی خبر از عقل ...

اگر این دیوانگیست ...

من دیوانه بودم ... هستم ... و می مانم . ( ستاره )

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44 توسط ستاره| |

پریشان تر از پیش ... آشفته تر از باد ... مسکوت تر از مرگ ... راهی به سوی توام ...

سازم به دست ... دلم ویرانه تر از ابرها ... باز این منم ...

محبوبم ...

لقب کافرم دادند در شیداییی عشقت ...

مسخره پنداشتنم پرستیدن کویت ...

اما باز من هستم و تو ... تو هستی و من ...

خدای من ...

هو هو کنان سوی تو ره می گذارم ...

در آتش عشقت لحظه به آن می گدازم ...

آری ...

ستاره ام و فقیرتر از سی مرغت ...

آخر تو اشاره ای کن تا جان دهم به سویت ... ( ستاره )

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:24 توسط ستاره| |

من خورشید را دیدم

بر روی ماه قدم زدم ...

و با ستاره صحبت کردم ...

سراغت را گرفتم ...

چیزی نگفتند ..

پس همه جا را گشتم ...

همه جا را رفتم ...

آخر جستجو بیهوده بود ...

چون خدای من ...

خانه ات در قلب من بود ... ( ستاره)

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:54 توسط ستاره| |

خدایا ...

آدمیان اینجا مرده اند ...

زمین بوی مرگ می دهد ...

و عشق از ترس پنهان شده است ...

دگر بس است ... بیدار شو ..

من هستم ... نگاهم کن ...

زنده ام ... نفس می کشم ...

آری من منتظرم ...

منتظر قطعه ی گمشده ام ...

همانی که در آن سوی مرزهای عاشقی انتظار مرا می کشد ...

پس خدایا بیدار شو ...

من و او هنوز زنده ایم . ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط ستاره| |

کاش در اوج ناامیدی دوست داشتنم ...

 لبانت شعر وصل می سرود ...

در ندانستن معشوقی ات بهر من عاشق ...

خدا هم راه چاره می فروخت ...

کاش در سراب تردید بلی و خیر تو ...

مرداب دل در دریاواربودنش نمی سوخت ...

آری کاش تو میدیدی دیوانه گی ام را ....

که آن دم ستاره دفتر خیسش را به چشمت میدوخت ... ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 15:12 توسط ستاره| |

کاش بودی

کاش بودی و دل مرا شفا می دادی ...

یا که پنجره ی تاریک بی آرزویی ام را جلا می دادی ...

گیسوانم را به بوسه می دوختی ...

عاشقی ام را به معشوقی ات می سپردی ...

و فریاد سکوتم را می شکستی ...

وای دلم تنگ است ... برای بودنت ...

کاش بودی ...

تا که من هم بودم ...

آن وقت خدا هم بود ...

ماه می رقصید ...

برف پایکوبی می کرد ...

و تنهایی تن به فرار می داد ...

کاش بودی ...

تا قصه ی لیلی و مجنون نو نوار می شد ...

آوای تیشه ی فرهاد به جان شیرین می نشست ...

و من هم به تو ...

آه ... ای کاش بودی ... ( ستاره )

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:9 توسط ستاره| |

مجنون تر از همیشه در سه ضلعی انتظار به دنبال تو دویدم ...

شیداتر از قبل دل به نیم نگاه تو بستم ...

و مست تر از شراب عشق تو را معشوق نهادم ...

من در گور خود خاک بودم ...

بودم ... نبودم ... نمی دانم ...

در هجوم ناله هی عریان ... صدایت جانم داد ...

من هشیار شدم ...

باور نمی کردم ... عاشق شدم ؟ ...

بیابان را به زیر پایم سپردم ...

سازم را به دستم نوازش دادم ...

و جانم را در وصالت نهادم ...

و حال امروز ...

منتظرم ...

منتظرم که دلت را به واژه ی دوستت دارم بدوزی ...

و ستاره را در اوج تنهای اش پرواز دهی . ( ستاره )

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:46 توسط ستاره| |

کاغذ به میان اشک هایم غرق می شود ...

قلم پر شتاب تر از خونش ... خون دستم را می مکد ...

و واژه ها لعنت گویان مرا ترک می کنند ...

امشب در اوج بیابان ... در این وادی سرد و سکوت ...

من هستم و من ...

منی که از یاد گسستم و دلم را به گور دوختم ...

امشب باد عشوه گریش را به رخ می کشد ...

کاکتوسها بی نشان تر از گل فرار می کنند ...

و سنگ ها بهر سیاهی خود سپیدی را ننگ می شمارند ...

آری امشب ...

در سکوت ستاره ...

بر آرزوهای رفته از یاد گور خود را با اشک پاک میکنم ... ( ستاره )

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:17 توسط ستاره| |

( تقدیم به پیشگاه آقای کرمعلی ... مرشد فقرای سلسله ی نعمت اللهی گنابادی )

بی خوابی با من بازی می کند ...

واژه ها غوغا می کنند ...

و قلم در اوج شهرتش با کاغذ پیوند می خورد ...

امشب بی خوابم از نام تو ...

می نویسم در این وادی بت پرستان بهر تو ...

از دوری تو من شب ها با کویر سخن گفتم ...

ماه را به گریه نشاندم ... باد را آشفته ساختم ....

من مشت گلی دست خدا بودم ...

به تعبیر عشق مرده ای از تو جدا بودم ...

نمی دانم ...

ناگه تو را دیدم ...

شدم آشفته تر از قبل ... مست تر از جام شراب ... دیوانه تر از رقص آتش ...

و واصل شدم ...

در اوج وصل ... تو بودی ... خدا بود ...

او با تو سخن می گفت ...

آه ...

هشیار شدم ... تو را دیدم نورانی تر از قبل ...

وای بر من ...

چه دیدم ... چه شنیدم ...

تو شده بودی محرم راز خدا ...

آه ... باز وای بر من ...

آخر ای آقای من ...

واژه ها رفتند ز دست ...

و ستاره در ره عشقت عاشقی اش را به تصویر بست ... ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:27 توسط ستاره| |

لحظه ی درنگ نیست

باید سکوت کرد و رفت

در این وادی آدم پرستان خدا خموش خوابیده ...

باید رفت ...

صدای آشنا به گوشم راه نمی یابد ...

دستی گیسوانم را نمی نوازد ...

سازم خود را به مردن زده است ...

و اشکهایم فراری تر از پریشانی لقب بیابان به خود داده ...

و من ... و من ...

گم شده ای در هجوم وادی وحشت ...

میروم ...

میروم ...

تا با خستگی کوله بار پر از گلایه خدا را بیدارکنم . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:51 توسط ستاره| |

روزگار بایست ...

به تو امر می کنم بایست ...

ناله هایت بس ... عشوه آراییت بیهوده ...

تو مرده ای...

دهانت بوی مرگ می دهد ...

ماه از تو فراریست ...

و بیابان از ترس شکنجه ی تو خود را مرده می نامد ....

آری ... روزگار بایست ...

آدمیانت حیوان پرست شده اند ...

عشق خود را از یاد برده است ...

هوس می خندد ... عاشقی می گرید ...

قلب می خراشد ... کاکتوس می میرد ...

ثانیه سرکوب می شود .. کلاغ تازیانه می بیند ...

ماهی سکوت میکند ...

و من .. من ستاره ...

در وجود بی وجودی ات امر می کنم ...

روزگار بایست ...

خدا هنوز زنده است . ( ستاره )

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 13:4 توسط ستاره| |

در دایره ی بن بستی افتاده ام ...

جای گریزی نیست ...

من مانده ام و قطرهای بی انتهایش ...

شعاع بی سر انجامش ...

من مرکزم ...

فرار معنا ندارد ...

وای ...

حکم مرکز قلم خورد ...

آری حکم من ...

ماندن ... سوختن ... مردن ... ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:0 توسط ستاره| |

روزها می گذرد

و من هم چنان دیوانه تر از دیروز با هق هق خالی از تر شدن نفس را به یاری می طلبم

تا در انتهای جاده ی مرگ به سوی خوشبختی بی پایان در بهت خاموشی فرو روم

و در صدای بی صدای سکوت آبی کویر کاکتوس ها را به پرپایی جشن خاموشی دعوت کنم

آری روزها می گذرد ...

و ثانیه ها عقب تر از دقیقه ها لحظه ها را به سر می کوبد ...

تا من ستاره در نابودی آرزوها تن به فریاد مرگ بسپارم ... (ستاره )

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:22 توسط ستاره| |

سحرگاه با صدای گریه ی خود بیدار شدم ....

فریاد زدم ...

خدا ... مرا تنها مگذار در سکوت آبی خود ...

فریاد زدم ... جوابم نداد ..

و خوابیدم ...

در خواب دیدم ...

تمام لحظات خدا مرا صدا میزد ...

و صدای من پژواک صدای او بود . ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:44 توسط ستاره| |

در میان کلیسای من ...

صدای تو ناقوس مرگ را می نوازد ...

که آرام زیر گوش کاکتوسها ...

در همهمه ی کلاغ ها ...

با لحن آبی وارت ...

می گویی ...

شب های بی ستاره هم زیباست ... ( ستاره )

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:29 توسط ستاره| |

مرا به گور تبعید می کنند ...

مجرمم در مجنونی عشق ...

شاهدان دادگاه ... تنهایی ... غم ... سکوت ... و جلادم مرگ ...

غم تازیانه به دست خونم را می مکد ...

سکوت فریاد خاموشم را به اسیری می برد ...

تنهایی دیوانه تر از عاشقی مرا دار می زند ...

از مرگ تمنا میکنم التماس وارانه ...

و قلب شکسته ام را نشانه ای به رویشان می برم ...

نمی دانم چه شد ... وای چرا اینگونه شد ...

غم گریه کرد ...

سکوت فریاد زد

تنهایی فرار کرد ...

و مرگ به سوی گورم مرا روانه کرد ... ( ستاره )

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:49 توسط ستاره| |

زمین اول ...

روز است ... اشک به چشمانم ...

در وادی فریادها سکوتم رخ نمایی می کند

دستها همه هماغوش دست دگری اند ...

آدمیان مملو از پر آرزویی فریاد می زنند

و هر کس در پی معشوقی جان می سپارد ...

خود را نگاه میکنم ...

دستانم بلد نیست دست کسی را بگیرد ...

هر چه سرم را به دیوار می کوبم آرزویی را به یاد نمی آورم ...

وای من که یاری را نمی بینم ..

زمین دوم ...

شب است ... آشکی ندارم ...

گورها زیر پایم فریاد می زنند ...

مرگ دستانم را گرفت ... من یاد گرفتم ...

حالا آرزوی یکی شدن بر سرم می کوبد ...

راستی گورها چه قدر عاشقم هستند ...

برنده ی زمین ...

من در میان شب با مرگ دست در دست تا گور عشق پای پیاده به زیر اشک های خدا بهر مردن ستاره می دویم ... ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:54 توسط ستاره| |

 

http://night-skin.com/topblog

 

 

من آواره ام ...

کاکتوسم به دست ... کلاغم به روی دوش ...

تکه های شکسته ی ماسیده به خنجر حرف های مردم پاپوش ...

نمی دانم ... به کجا روم ...

در این گستره ی سیاهی شب ...

وای ... جایم کجاست ...

راستی نامم چه بود ...

نیم خنده ای دوباره لبم را نوازش کرد و میان دل غوغا شد ...

که آخر من ستاره ام ... پس چرا جایم به آسمان نیست ...

وای باز گریه چشمانم را بوسه زد ...

چه شد ...

پایم ناخود آگاه به چاله افتاد ...

به زمین خوردم ... نای بلند شدن نیست ...

همان جا می مانم ... و تنم با گور هماغوش می شود . ( ستاره )

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:28 توسط ستاره| |

http://night-skin.com/topblog
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:15 توسط ستاره| |

مجرم قلب پاره پاره ام به کجا چنین دوان

ببین ...

جیرجیرک شبهایت چگونه بال و پرش شکست که مرد

چشمان زیبایش که شهره ی شهر بود کور بهر گریه ز رفتنت شد

و ساز شکسته اش به میان کنج دیوار خزید

آه ... مجرم دل شکسته ام ...

نرو ... مرا ببین ...

چه کرده ام  ... چه گفته ام ...

حال که عاشق شده ام می روی ... پس من چه ...

باشد ... برو ...

اما لحظه ای درنگ ... نیم نگاهی به رویم و گوش به حرف هایم

که ستاره ات را ببین ...

چگونه در اوج عاشقی اش ...

گور قلبش را حفر می کند ...

بی آرزویی اش را به دوش می کشد ...

و مرگ را به جان می خرد . ( ستاره )

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:57 توسط ستاره| |

من در میان هجوم ناباوری عشق زاییده شدم

نام عاشق به روی جانم گذاشتند

 سیرتم را به مجنون لقب دادند

دستانم را قطب بی کسی خواندند

آوایم را سوزناک ترین نغمه ی درد حفظ کردند

نگاهم را کور بهر انتظار دانستند

و دلم را به آواره گی روزها سپردند

غافل از آن که بدانند ...

من هم هستم . ( ستاره)

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:52 توسط ستاره| |

ستاره با مرگ بر سر گورش ناز مهتاب را نگاه می کردند

ـ راستی ستاره چرا جای قلبت خالی ست

او گریه را سر داد .... و تکه های قلب مدفون در خاک را نشان زد

مرگ فریاد زد ... گریه کرد ... دستانش را گرفت ... و با او عهد یاری بست و رفتند

فردای آن روز بر سر گور ستاره ...

کاکتوسی را کاشتند و با اشک کلاغ نوشتند ...

ستاره ...

مرحم تکه هایت را آوردیم اما ...

تو رفته بودی . ( ستاره )

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:36 توسط ستاره| |

قلم محبوس در قهر ... واژه ها از دست فراري ...

كاغذ بي عبور خط ها ... وفا در انتظار مرگ تنهايي ...

قلب شكسته به دنبال ضماد ...

چشم التماس بي وفايي اشك ...

كاكتوس زيباتر بهر زشتي رز ...

غروب منفورتر از طلوع سپيد ...

كلاغ مجنون وار ادعاي قناري ...

فرياد سكوت با ابهت از سكوت فرياد ...

ديوانگي آشفته در پي عاشقي ...

و ستاره در جستجوي گور شب ...

آري ...

همه شيدا در پس قهقهه خون آساي عشق . ( ستاره )

 

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:7 توسط ستاره| |

راه رفتنم را آغاز کرده ام

هیچ کس نیست ... سرما و سکوت

چند قدمی می روم بدون نگاهی به پشت سر

چه شنیدم ... گفتی نروم ...

می خندم و بر می گردم ...

اما افسوس ...

حتی خیال تو هم از من فرار می کند

باز رویا بود گفتن نرو ستاره ی تو

می روم و اشک پیرهن سپیدم را رنگ آبی می زند

قلبم از جا می کند و تکه هایش را نشان خود روی زمین می گذارم

دستانم همدیگر را در آغوش می گیرند نا جای خالی دستانت پر شود

و گیسوانم را با هوهوی باد آشفته می سازم که غریبی بوسه هایت را نکند

آری ...

من میروم تا در گور تاریک شب خاک شوم

و هنوز حسرت گفتن تو را به دوش می کشم

که بگویی ...

ستاره ی شب هایم نرو . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:37 توسط ستاره| |

شب است ...

تیغ و رگ و تنهایی و من با هم جدال می کنیم

تیغ از طناب دار می ترسد و افشا می کند : مرا قاتل تو می شمارند

رگ از پریشان شدن خونش ناله را سر می دهد و می گوید : من طاقت دوریش را ندارم

تنهایی از بی وفا شدن من گریه را آغاز می کند

و من فریاد را سر می دهم

مرگ را نوید می دهم :

که من هم آمدم . ( ستاره )

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:16 توسط ستاره| |

قاتل قلب مرده ام ...

 

 بايست ... نرو ... ببين ... بشنو ...

 

صداي هق هق ديوارها را كه بهر مردنم ناله سر مي دهند

 

پنجره ي كوچك آبي ام را كه كور بهر ديدن شده است

 

كاكتوس هاي غريبم  كه زيبايي شان را از ياد برده اند

 

و كلاغ سياه دوست داشتني ام كه اشك چشمش ديوانه ام مي كند

 

آه ...اي قاتل قلب مرده ام ... ببين ... بشنو ...

 

كه اشك هايم چگونه دنيا را باراني مي كند

 

گور قلب شكسته ام را به چه بهايي حفر مي كنم

 

و بي آرزويي ام را به تاوان مرگ به دوش مي كشم

 

آري اي  قاتل قلب مرده ام

 

ديدي ...

 

حالا بگو ...

 

آيا اميد خوشبختي تو مرگ ستاره بود ؟ ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:46 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin